تبلیغات
انتظار.... - نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر....
 

 
نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر....

نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر....

 

در یكى از سالها بـراى زیـارت حضرت على بن موسى الرّضا (علیه السّلام ) به مشهد مشرّف شده بودم ، یك روز بـا تـمـام آداب بـه زیارت رفتم ، مشغول زیارت جامعه بودم و مى خواستم حواسم پرت نشود تصادفا یك جوان دهاتى از كنار من عبور كرد و دستى به شانه من زد و گفت :

آقا درست زیارت كن ؛ و گذشت .

مـن بـا خـودم گـفـتـم :

حـرف خـوبـى اسـت باید درست زیارت كرد ولى او دست بر نداشت دور ضـریـح گـردش كـرد و بـرگـشـت و دو مـرتـبه دست به شانه من زد و گفت :

آقاى شیخ ، مى گویم درست زیارت كن .

من عصبانى شدم گفتم :

 

چرا حواسم را پرت مى كنى مگر چطور زیارت مى كنم ؟ گفت :

پس بیا اوّل جریانى را برایت بگویم تا با مقام مقدّس امام (علیه السّلام ) آشنا بشوى ، بعد از آن ، حضرت على بن موسى الرّضا (علیه السّلام ) را زیارت كن .

من چون دیدم حواسم پرت شده و دیگر نمى توانم به زیارت ادامه دهم ، گفتم :

مانعى ندارد.

با هم در یكى از رواقهاى حرم مطهّر نشستیم او سرگذشت خود را این چنین بیان كرد:

پـدر مـن یـكـى از مالكین اطراف مشهد بود، نسبتا ثروت زیادى داشت وقتى از دنیا رفت من جوان بودم ، ارث خوبى به من رسید ولى چون خودم آن را به دست نیاورده بودم و رفقاى عیّاشى هم دور مرا گرفته بودند در مدّت كوتاهى همه اموال پدر را از دست دادم .

یـك روز مـتوجّه شدم هیچ چیز در بساط ندارم با كمال خجالت به مادرم گفتم :

پولى دارى به من قرض بدهى ؟ گـفـت :

امـوال پـدرت را تـمـام كـردى خـاك بـر سـرت مـن بـه تـو پـول نمى دهم . تنها راهى كه دارى این است بروى ثروتى را كه روز فوت پدرت به دست آورده بودى و حالا از دست داده اى از امام هشتم على بن موسى الرّضا (علیه السّلام ) بگیرى .

من از خدمت مادر بیرون آمدم ، اشك در دیدگانم حلقه زده بود ولى چون مرحوم پدرم مرد صالح و بـا ولایـتـى بـود و بـه مـن مـقـام ولایـت و احاطه علمى امام (علیه السّلام ) را بر ماسوى اللّه شناسانده بود، از همان منزل تا مشهد كه حدود بیست كیلومتر راه است من اشك مى ریختم و با آن حـضـرت حـرف مـى زدم . و چـون پـولى نداشتم پیاده هم بودم . حدود ساعت 10 صبح وارد حرم مـطـهـّر حـضـرت ثـامن الحجج (علیه السّلام ) شدم ، خسته بودم در گوشه اى نشستم و عرض حـال گـفـتـم :

اشـك مـى ریـخـتم و حاجتم را مى طلبیدم . در این بین ، چشمم به دخترى افتاد كه صـورتـش بـاز بـود، عـلاقـه عـجیبى به او پیدا كردم و طبعا چون ازدواج نكرده بودم به دلم افتاد كه از حضرت رضا (علیه السّلام ) تقاضاى ازدواج با او را هم بكنم . واضح است كه از این به بعد دو حاجت داشتم ، یكى ثروت پدر و دیگرى ازدواج با آن دختر. تا ساعت چهار بعد از ظهر اشك مى ریختم و حوائجم را مى طلبیدم .

ناگهان متوجّه شدم كسى دست به شانه من مى زند و مى گوید:

چرا گریه مى كنى ؟ گفتم :

حاجتى دارم تا آقا حاجتم را ندهد از اینجا نمى روم .

گفت :

ناهار خورده اى ؟ گفتم :

نه .

گفت :

بیا برویم ناهار بخور اگر حاجتت در این بین برآورده نشد، دوباره برگرد.

گفتم :

ممكن نیست ، دست از طلب ندارم ، تا حاجتم برآرد.

گفت :

بیا برویم من ماءموریّت دارم حاجتت را بدهم مگر حاجتت این نیست كه فلان مقدار ثروت و یك دختر كه امروز او را دیده اى مى خواهى ؟ گـفـتـم :

چـرا و چـون دیـدم حـاجـتـم را مـى دانـد بـا او بـه راه افـتـادم مـرا بـه مـنـزل بـرد و دخـتـرش را صدا زد، وقتى او نزد من آمد دیدم ، همان دخترى است كه امروز او را در حرم دیده ام .

من از این مرد سؤ ال كردم :

شما از كجا دانستید كه حاجت من اینها است ؟ گفت :

من و دخترم ظهر براى زیارت حضرت رضا (علیه السّلام ) به حرم رفته بودیم وقتى بـه مـنـزل آمـدیـم نـاهار خوردیم و خوابیدم در عالم رؤ یا دیدم كه در حرم حضرت رضا (علیه السّلام ) هستم شما همین جائى كه در حرم ایستاده بودید، هستید و حضرت رضا (علیه السّلام ) روى ضریح نشسته اند و به من فرمودند كه :

دخترت را با فلان مبلغ به این جوان بده .

گفتم :

آقا چرا من دخترم را به این جوان دهاتى بدهم ؟ فرمود:

جریمه ات همین است ، چرا دخترت را با صورت باز به حرم و در میان مردم آورده اى ؟ مـن از خـواب بیدار شدم تعبیر خوابم را نمى دانستم ولى وقتى دوباره به خواب رفتم و همان خواب را دیدم حضرت رضا (علیه السّلام ) در این مرتبه فرمودند:

به حرم بیا و فورا جواب این جوان را بده .

لذا مـن فـورا لبـاس پـوشـیدم و به حرم آمدم و تو را در همان مكانى كه در خواب دیده بودم ، مشاهده نمودم .

سـپـس آن جـوان اضـافـه كرد و گفت :

ثروتى را كه آن مرد به اشاره حضرت على بن موسى الرّضـا (علیه السّلام ) در اختیار من گذاشت دقیقا همان مقدارى بود كه وقتى پدرم از دنیا رفت بـه مـن انـتـقـال پیدا كرده بود. و من مدّتها است كه علاوه بر ثروت و زن مورد علاقه ام كه در اخـتـیـار دارم و خـود را كاملا خوشبخت مى بینم یقین كاملى هم به احاطه علمى امام (علیه السّلام ) بر ماسوى اللّه پیدا كرده ام كه هر وقت وارد حرم مطهّر حضرت رضا (علیه السّلام ) مى شوم و سلام عرض مى كنم ، با گوش دل جواب مى شنوم و توصیه مى كنم كه شما هم با همین یقین زیارت كنید.




::
نویسنده : مهدی زنجانچیان
تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
feet pain پنجشنبه 23 شهریور 1396 10:24 ب.ظ
bookmarked!!, I like your site!
Foot Pain سه شنبه 17 مرداد 1396 05:43 ب.ظ
I was curious if you ever thought of changing the layout of your site?
Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it
better. Youve got an awful lot of text for only having one or 2 pictures.
Maybe you could space it out better?
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 04:35 ب.ظ
Simply want to say your article is as amazing. The clearness to your
post is simply great and that i can suppose you're an expert
on this subject. Well together with your permission allow me to grab your RSS
feed to keep updated with approaching post. Thank
you one million and please carry on the enjoyable work.
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:20 ب.ظ
I really like what you guys are up too. This sort of clever work and exposure!
Keep up the awesome works guys I've added you guys to my personal blogroll.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر